یه اتفاقاتی داره میفته!
یه سری کارها داره زیر زیرکی انجام میشه، اما من قبلا گفتم سردبیرش من نخواهم بود. حالا هم کارها رو دادم دست بقیه و خودم در کنار بقیه فعالیت میکنم.
این مطلب هم صرفاً برای به زور شدن وبلاگ بود.
یه سری کارها داره زیر زیرکی انجام میشه، اما من قبلا گفتم سردبیرش من نخواهم بود. حالا هم کارها رو دادم دست بقیه و خودم در کنار بقیه فعالیت میکنم.
این مطلب هم صرفاً برای به زور شدن وبلاگ بود.
سلام؛
چند ماه میشد که چیزی در این وبلاگ ننوشته بودم…بگذارید یک نگاه بندازم: شش ماه و هجده روز!
اما اکنون بعد از مدت ها آمده ام تا یک صحبت خیلی کوتاه داشته باشم، انقدر کوتاه و بی اهمیت که ارزش ارسال خبر در پرتال نداشت.
سوشا تعطیل شد.
چرا؟
اتلاف وقت همه
پس چرا قبلاً به فکرش نبودی؟
چون فکر میکردم ممکنه مفید باشه! ممکنه بشه کاری کرد!
به تو چه؟ تو چه کاره بودی؟
هیچ کاره..قرار بود همه با هم یک کار گروهی داشته باشیم. بیش از یک ماه برنامه ریزی کردیم، میخواستیم در انجمن تغییر ایجاد کنیم. دو هفته وقت صرف یک جلسه شد. دقیق ترین دستور جلسه ای که تا حالا نوشته بودم رو آماده کردم، اما همه چی الکی بود. وقت خودم و دیگران تلف میشد.
چرا؟
چون این یک کار گروهی بود. من به تنهایی از پسش بر نمیومدم، اما این گروه سازگار نبودند…
گروهی که سازگار نباشه هیچ کاری از دستش بر نمیاد.
اما…
اما چی؟ تا الان ساکت بودم! سعی کردم طرف هیچ کس رو نگیرم. کدوم آدمی وقتی حرفی میزنه فکر میکنه حق با اون نیست؟ همه حق رو به خودشون میدن! اما این دلیل میشه هر کاری میخوان بکنن؟
از دست همه خسته شدم…از دست آدمهای طلبکاری که فکر میکنند نوکر گیر اوردن! از دست آدم های لجباز! از دست آدم های غر غرو! از دست آدم های لوس و …! از دست آدم های بی صبر! از دست آدم های منفی گرا! از دست سوشا! از دست کارِ بیهوده! از دست تحقیر خانواده و اطرافیان درباره خرج بی مورد! از دست بی توجهی نهادهای آشغال و مغروری مثل فرهنگسراها و ناشرها! از دست مصرف کننده هایی که به جای هرگونه کمک کاری جز ضربه زدن بلد نیستن! از دست آدم هایی که فقط وقتی بهت نیاز پیدا میکنند میان مودبانه صحبت میکنند، وگرنه در مواقع دیگه فحش میدن! از دست دو سال تلف کردن عمرم!
و حالا دارم میگم: من کم اوردم…
به همه گفتم باید تحملتون رو ببرید بالا، اما تحمل هم یک حدی داره! دیگه نمیخوام سوشا و بعضی اعضای خودخواهش رو ببینم… من طرف هیچ کس رو نگرفتم و نمیگیرم، اما کاش بعضی ها فکر میکردند که ممکنه “فکر کنند” حق با اون هاست، در حالی که نباشه! یا قسمتی از حق با اونا باشه! کاش انقدر لجبازی نمیکردن! خیلی بده که بعد از کلی حرف زدن با دو طرف و سعی در بی طرف بودن و آشتی دادن دو گروه، یهو یکی بگه “خب دیگه خفه شو، میخوام بخوابم!” یا چیزی با همین مضمون!
خسته شدم از دست کسانی که هنوز اونقدر بزرگ نشدن که بتونن با کسانی به جز دو تا دوست صمیمی خودشون رابطه مسالمت آمیز داشته باشند. از لحاظ سن هم نمیگم…
یک جا خوندم که بعضی ها مثل مگس هستن! دارن زندگی خودشون رو میکنند، اما نمیدونن چقدر رو اعصابن!
کسانی که در جریان ماجرا هستند خوب از قضیه با خبر هستند و میفهمن من چی میگم… مخاطب های حرف های من هم شاید بفهمن اونا رو میگم یا نه! به هر حال این دفعه نوبت حرف زدن من بود. در محیطی خارج از سایت و نه به عنوان یک مدیر…به عنوان یکی از اعضای ویژه که قضیه دعوا رو از بیرون نگاه میکرد.
پس باید بگم خداحافظ… اما نه مثل دو سال پیش که آذر ماه انجمن تعطیل شد. یک تعطیلی دائمی… اگر باز هم سایت با نام Soosha.com وجود داشته باشه، یا سایت ادبیات نخواهد بود یا سردبیر آن حسین کامکار نیست.
سلام؛ خیلی خستهام…
مدت بسیاری است که فشارهای زیادی بر روی دوشم سنگینی میکند…
البته خودم به آنها علاقه دارم و با لذت آنها را انجام میدهم، ولی نمیشود کارها را همزمان انجام داد و سریع تمام کرد.
کارهایم طول میکشد و شاید ساعتها در شب بیدار بمانم تا کاری را به اتمام برسانم. تقریباً چندین شب است ساعت ۵:۳۰ صبح میخوابم و دچار کم خوابی شدم.
ماجرا از اواسط فروردین شروع شد…
سایت کاملاً غیر فعال شده بود، در بازهای حدوداً دو ماهه انجمنها بسته شد و پرتال هم به روز نشد، بعد از آن فعالیت چندانی در سایت صورت نمیگرفت.
با یک ساله شدن سایت تکانی به خودم دادم تا سایت نه به روال سابق، بلکه بهتر از آن برگردد. خب هر کار اجرایی هم زمان زیادی میبرد و با زحمت و مشقت انجام میشود. اینطور نیست که بگوییم “آره، این کار خوبه، حالا که همه موافقید انجام میدیم” و فردا آن کار انجام شده باشد!
حتی اگر اقدام به انجام کاری بکنی، مدت طولانی طول میکشد تا آن کار اثر خود را برجا بگذارد و در این مدت با انواع مشکلات و سنگهای پیش پا رو به رو میشوید و باید خیلی پوست کلفت باشید که از پس همه آنها بر بیایید!
یک چیزی شروع کردم به نام جزوات داستان نویسی، از حدود نه یا ده تا کتاب مطلب جمع آوری و تنظیم میکردم و تایپ میکردم که حدود بیست صفحه میشد.
بعد از آن قرار شد نشریهای را که مدتها قبل قصد انتشار آن را داشتیم ولی منتشر نشد را سر و سامان دهیم و آن جزوهها هم در آن قرار بگیرد.
ما سه نفر بودیم که از این سه نفر یکی صفحه آرا بود. شروع کردم مقاله نوشتن، نقد کردن، معرفی و… که واقعاً سخت بود. برای نقد و معرفیِ هر کتابی باید تمام آن را میخواندم. من مقاله نویس یا منتقد هم نبودم اما با هر ضرب و زوری بود این کارها را کردم.
در طول این موارد پروژه ترجمه هم شروع شده بود که زیاد بحث شد در مورد آن بحث شد.
سپس نمایشگاه کتاب شروع شد که مهمترین رویداد در زمینه ادبیات کشور بود و ما باید کاری در این زمینه میکردیم. البته در این موارد سایتها معمولاً با اعضای خود میتینگ برگزار میکنند، ولی ما تصمیم به تهیه گزارش و مصاحبه از نمایشگاه گرفتیم.
البته عکس برداری و مصاحبه و تهیه خبر در نمایشگاه نیاز به مجوز و کارت خبرنگاری دارد. البته با موبایل مشکلی نیست! ولی کیفیت کار با موبایل برای ما کم بود.
یک درخواست همراه با مهر و امضای من برای نمایشگاه ارسال شد و با یکم دردسر توانستیم کارت خبرنگاری تهیه کنیم.
من به همراه یک عکاس که در هیئت تحریریه سایت هم هست از نمایشگاه گزارش تصویری تهیه کردیم و از کتابهای جدید برخی ناشران معروف گزارش تهیه کردیم.
حدود سی عدد سوال متفاوت، برای مدیر انتشارات، نویسنده و مترجم تهیه کردیم و طی صحبتهایی که با ناشران داشتیم قرار شد در دفتر نشر با آنها مصاحبه کنیم.
کتاب سنگ اشکها هم تمام شد و زمان انتشار کتاب خون برابر توسط ما رسیده بود. ما ده فصل ترجمه شده آماده داشتیم ولی هنوز ویراستاری و بازخوانی نشده بودند که در حال انجام است. اما همین بخش برای من سختترین قسمت کار است. اینکه یک فصل را بخوانی، با متن اصلی تطبیق بدی، جملات را تصحیح کنی، سپس دوباره بخوانی واقعاً کسل کننده است. تازه این کار باید دوباره توسط شخص دیگری انجام شود که اشکالاتی که از دست من در رفته مشخص شود.
این وسط بحثی در مورد نحوه دانلود فصلها پیش آمد، من معتقد بودم که دانلود فصلها باید آزاد باشد، اما بقیه جمع مخالف من بودند و نتیجه بحث این بود که دانلود برای اعضا باشد. با سیستم کنونی سایت نمیشد این کار را انجام داد (به دلایل برخی مسائل فنی) به همین دلیل به دنبال یک سیستم دانلود قدرتمند برای انجمن بودم، سیستم خوبی پیدا کردم که البته رایگان نبود و پرداخت از طریق paypal انجام میشد. از سه شنبه این هفته (۲۷ اردیبهشت) تا الآن با کلی شرکت پرداخت سر و کله زدم، یکی اینترنتش قطع بود نمیتوانست پرداخت کند، یکی به دلیل نا مشخصی میگفت امروز پرداخت کن ما ۷۲ ساعت دیگر پرداخت میکنیم و… تازه دو برابر قیمت پلاگین اصلی هم کارمزد میگرفتند! آخه یک پرداخت اینترنتی که در لحظه باید انجام شود این همه دنگ و فنگ دارد؟ بالاخره یک بنده خدا این کار را برای من کرد. حالا باید پلاگین را فارسی و راست چین کنم.
از طرفی کاربران محترم شروع به بحثهایی در انجمن میکنند که من در بعضی موارد میخواهم جواب بدهم. اما وقتی وارد بحث میشوم به اندازه یک مقاله شرح و تفصیل میدهم!!!
یک مورد کار اضافی هم برای خودم تراشیدم آن هم نوشتن این مطلب در این وضعیت است!
یک مورد دیگر هم این وسط شده قوز بالا قوز! در نمایشگاه، کمی با مدیر نشر بهنام کلاهمون رفت تو هم! وقتی خواستیم برای مصاحبه از ایشان وقت بگیریم و گفتیم از یک سایت ادبی هستیم برخورد نسبتاً تندی کردند!
به هر حال من چند کتاب خریداری کردم که یکی دیگر از فروشندگان گفت: “پرسی جکسون هم تازه ترجمه شده، نمیخوای؟” منم گفتم “نه، ممنون! تا جلد سه رو از تو اینترنت خوندم”
در این زمان بود که صدای مدیر نشر بهنام در آمد که بله، سایتهای اینترنتی سر خود اقدام به ترجمه این کتابها میکنند و به علت کیفیت کم ترجمه و ضعف مترجم زیبایی اثر را از بین میبرند! (احتمالاً به همین دلیل وقتی فهمیدند ما از یک سایت میآییم عصبی شدند!)
یکم بحث کردیم و تاکید ایشان بر کیفیت کم ترجمههای اینترنتی بود که من برای بحث دقیقتر کتاب اول را خریداری کردم که بخوانم و با ترجمه اینترنتی مقایسه کنم و در دفتر با آگاهی بیشتری مصاحبه کنیم.
خب مشغول خواندن پرسی جکسون هم هستم، امروز کتاب نشر بهنام تمام شد، حالا برای سومین بار باید ترجمه اینترنتی را تا شنبه بخوانم!
دانشگاه و سر کار هم باید بروم.
کارهای روزمره هم به اینها اضافه کنید.
در پناه حق باشید؛
حسین کامکار
پنج شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
پانویس: مادر ساعت ۵:۴۰ دقیقه صبح که از اتاقم اومدم بیرون پرسید دیشب کی خوابیدی؟ گفتم ۵٫۵! گفت: ها؟؟ گفتم ۵٫۵ دیروز!
با سلام خدمت کسانی که تا الآن این وبلاگ را دنبال کردهاند یا حداقل به آن سر زدهاند؛
با عرض معذرت از تأخیر در به روز شدن وبلاگ؛ متأسفانه به علت نمایشگاه کتاب، ترجمه کتاب و تهیه نشریه وقت نشد که مطلبی اینجا بنویسم.
قبل از شروع بحث، باید اعلام کنم که نشریه سوشا به زودی آماده میشود و ما نهایت تلاش خودمان را کردیم تا مطالب با کیفیت و مفیدی در آن باشد.
نمایشگاه کتاب هم که کمک خوبی به ما کرد، توانستیم از بخش هماهنگی رسانهها کارت خبرنگاری دریافت کنیم و مجوز عکس برداری و تهیه گزارش تهیه کنیم. از مدیران ناشرانی هم که آنجا بودند قول گرفتیم که در دفتر نشر، برای مصاحبه خدمتشان برسیم.
مصاحبه در آن جا ممکن نبود، چون حدود ۳۰ عدد سوال برای هر گروه ناشران، نویسندگان و مترجمان به صورت اختصاصی و جدا از هم تهیه شده بود و در آنجا امکان مصاحبه نبود.
خب…
با هر مشقتی که بود ترجمه جلد سوم از کتاب شمشیر حقیقت شروع شد. البته برای ما از خیلی وقت پیش شروع شده بود و در حال ترجمه، ویراستاری، تطبیق و بازخوانی بودیم.
لازم میدانم به چند سوال متداول که بارها در سایت گودلایف یا سایت خودمان پرسیده شده است پاسخ دهم:
۱- آیا بازه یک هفتهای برای ارائه هر فصل دیر نیست؟ به این صورت ترجمه بیشتر از یک سال طول خواهد کشید!
خب، میخواستیم همیشه چندین فصل جلوتر از ارائه حرکت کنیم که بتوانیم در بازههای منظم فصلها را ارائه کنیم. چون ترجمه از چندین فیلتر عبور میکند ممکن است در یکی از آنها مشکلی ایجاد شود، برای ارائه، فصلها ابتدا ترجمه میشوند(!) سپس ویراستاری، بعد از یک تطبیق کوچک تا مشکلات و تناقضهای فاحشی در ترجمه نباشد، بعد از آن هم توسط دو نفر از مدیران خوانده میشوند و جمله بندیها تصحیح و نقل قولها عامیانه میشوند تا متن روانتر باشد، در نهایت طبق قولی که از مترجم محترم جلدهای قبلی، با نام کاربری سپید(محمد) که همه با ایشان آشنا هستند گرفتیم،فصلها توسط ایشان بازخوانی و سپس ارائه میشوند.
حالا فرض کنید در یکی از این قسمتها به هر دلیلی مشکل ایجاد شود (بیماری، امتحان و مشغولیت درسی، اسباب کشی، مرگ و میر و حوادث طبیعی!!!) روند طبیعی ترجمه به مشکل بر میخورد و دچار تأخیری میشود که حتی در ترجمه فصلهای بعد هم تأثیر میگذارد. به هر حال ما یک خط تولید که توسط روباتها کنترل میشود نیستیم.
خب ما پیشبینی این موضوع را کردهایم و میخواهیم هر هفته یک فصل ارائه دهیم، اما سرعت ترجمه خیلی بالاتر است و هر چه بیشتر میگذرد ما فصل های بیشتری ترجمه میکنیم و جلوتر میافتیم. وقتی به اندازه کافی جلو افتادیم زمان ارائه را کمتر و کمتر میکنیم. میتوانیم هر فصل در چهار روز، سپس در سه روز و شاید حتی در دو روز ارائه کنیم. مثل ۰ تا ۱۰۰ ماشین که ابتدا زمان میبرد، اما با گذشت زمان سرعتش به طور صعودی بیشتر و بیشتر میشود تا به صد برسد.
پیشبینی ما چندین ماه کمتر از ۱ سال است! لطفاً به ما اعتماد کنید، البته شاید این روش مشکلاتی داشته باشد که در ادامه کار مشخص شود، چون من این شیوه ترجمه را در جایی ندیدم و خودم ابداع کردم. (شاید باشد، اما منبع الهام من نبوده) ما نظرات و انتقادات هم با آغوش باز میپذیریم تا روند کار را تصحیح کنیم.
۲- به دلیل مسائل خاصی که در عرف جامعه و دینی ایران نیست، آیا ترجمه سانسور میشود و قسمتهایی از آن حذف میشود؟
به هیچ وجه! وقتی تصمیم گرفتیم کار ترجمه را شروع کنیم کاملاً از طرح این مسائل در کتاب آگاه بودیم و با ناآگاهی روی این کتاب دست نگذاشتیم. (اونجوری احتمالاً بدجوری شکه میشدیم!) البته نویسنده کتاب، تری گودکایند، این مسائل را به طور واضح مطرح نکرده، اما به هر حال راحت میشود فهمید.
۳- طرح یک نکته
سایت ما به وزارت ارشاد هیچ وابستگی ندارد. همین طور به هر شرکت دولتی و خصوصی. منابع و هزینههای آن کاملاً به صورت شخصی تأمین میشود.
سیاستهای کلی هم مغایرتی با ترجمه این کتاب ندارد، اما باز هم پیشنهاد میشود که کسانی که این کتاب را میخوانند یا از جلد یک شروع به خواندن میکنند آماده طرح مسائل جنسی باشند. (نمیگویم بالای ۱۸ سال چون سن مسئله تعیین کنندهای نیست و اگر کسی بخواهد، میخواند، حتی اگر کمتر از ۱۸ سال باشد.)
۴- درباره کیفیت ترجمه که البته سوالی درباره آن نشده
با این که سوالی در این زمینه مطرح نشده که “شما می تونید با همون کیفیت ترجمه کنید؟” اما این مسئله برای من بیشتر از تمام مسائلی که قبلاً مطرح کردم اهمیت دارد و من را واقعاً نگران میکند.
حتی اگر قبلاً کتابی از این سری ترجمه نشده بود، باز هم به کیفیت کار اهمیت میدادم، اما اهمیت آن به اندازه الآن نبود، زیرا خواننده مجبور میشد خودش را با کیفیت ترجمه منطبق کند.
اما مسئله در اینجا فرق میکند، کتابهای قبلی کیفیت خیلی بالایی داشتند و خوانندگان انتظار همان کیفیت را در کتابهای بعدی دارند.
راستش را بخواهید شاید باید سراغ کتاب دیگری میرفتیم، کتاب سادهای که راحت ترجمه شود، یا کیفیت کمتر در آن اهمیت داشته باشد، یا شروع به ترجمه و معرفی یک کتاب جدید در سایت بکنیم؛ اما کمی سادگی کردیم و فکر کردیم “بد فکری نیست که شمشیر حقیقت را ترجمه کنیما!”
خب با مترجم و مدیر ترجمه گودلایف تماس گرفتیم آنها هم به راحتی قبول کردند! 
ما ماندیم و کاربرانی که انتظار داشتند محمد(سپید) کتاب را ترجمه کند و از این کار ما ناراضی بودند و حالا انتظار بالایی از ترجمه دارند. بعد به این نتیجه رسیدیم که “چه غلطی کردیما! جوونی کردیم!”
ولی نمیشه آب از دست رفته را بازگرداند…
خب حالا برای شما میگویم چرا کیفیت آنقدر برای من(حتی از زمان بندی منظم) اهمیت دارد:
کسانی که ترجمههای قبلی را خواندهاند، یک دفعه شکه میشوند و احساس میکنند کیفیت ترجمه افتضاح است! حتی اگر خوب هم باشد، این افت محسوس خیلی بزرگ به نظر میرسد.
کسانی هم هستند که از ابتدا با ترجمه توسط وبگاه ما مشکل داشتند که نور علی نور میشود…
و حالا شاید به روی ما نیاورند و چیزی نگویند، اما عکسالعمل آن به راحتی در سایتهای دیگر منتشر میشود.
به خاطر همین، به جای این که یک مترجم و یک ویراستار باشد (هم مترجم هم ویراستار بماند!!) این همه فیلتر گذاشتم که کیفیت پایین نیاید. آن همه مراحلی که در ابتدا دیدید به علت خفنی ما نبود، از ترس این بود که کیفیت پایین بیاید!
البته سایت گودلایف هم یک پیشبینیهای برای کتاب چهارم کرده است. البته ما در جریان نیستیم. اما حدس و زمان بندی خودمان را به آنها اعلام کردیم تا برنامه ریزی کنند. تند تند داره ترجمه می شهها!
در انتها هم باید از دوست خوبم در سایت، احسان احراری (برانابوس) تشکر کنم که با وجود کنکور و در زمانی که یک ماه تا کنکور مانده است (میدانید که این یک ماه از نظر مشاوران مهمترین بخش از تمام سال تحصیلی قلمداد میشود و تأثیر فوقالعاده ای در نتیجه کنکور دارد.) باز هم به من در زمینه ترجمه این کتاب کمکهای فراوانی کرد و هنوز هم میکند! (منظور از کمک فقط پشتیبانی از پشت و انگیزه دادن نیست!)
البته منظورم این نیست که از این کار خوشحال هستم و مهر تایید بزنم. بالاخره این کارها که نون و آب نمیشود
اگر هم در این یک ماه دخالتی نکند هیچ اهمیتی ندارد، مطمئنم که بعد از کنکور خیلی بهتر به ما و سایت خودش کمک خواهد کرد. (تشکر هم انقدر طولانی میشه؟)
و یک سوال برای من پیش آمده است:
چرا ما و سایتهای دیگر، اقدام به ترجمه و انتشار نشریه و این کارهای زمان بر و طاقت فرسا میکنند در حالی که هیچ نفعی برای آنها ندارد؟ مثلاً چرا یک مترجم برای هیچ و پوچ اقدام به ترجمه میکند؟
خودم هم این کار را میکنم، اما کسانی که این کارهای من را میبینند میگویند خب حالا که چی؟ چه سودی داره؟ چی به دست اوردی؟ اینا که نون و آب نمیشه!
و من هم جوابی ندارم و دچار تناقض شدم. خوشحال میشم نظرات شما را در این زمینه بدانم.
سلام؛
در پست قبلی خودم با نام “افشاگری” متن خیلی تندی نوشتم در این باره که ما برای کارها هزینه میکنیم، اما باز هم عدهای با حرفهای خود ما را دلسرد میکنند.
ما از خیلی مدت پیش با مترجم مشکل پیدا کرده بودیم. من به هرکسی مراجعه میکردم، مترجمان جوان کتابهای فانتزی، دانشجوهای زبان، دوستانم، آشناهایی که در انگلیس یا کانادا زندگی میکنند و مؤسسات ترجمه…اما نتوانستم مترجمی پیدا کنم که هم به فانتزی علاقه داشته باشد، هم مترجم توانایی باشد، هم هزینهای در حد توان ما درخواست کند، هم با کتاب آشنا باشد و از همه مهمتر، که هیچ وقت انتظار نداشتم پیدا کنم مترجمی که واقعاً به کتاب علاقه داشته باشد و آن را برای خودِ کتاب ترجمه کند.
بعد از همه این مشکلات دوستان گودلایفی کمی به ما لطف داشتند که در آخر به این نتیجه رسیدم که بهتر است کلاً پروژه ترجمه لغو شود.
من هم واقعاً ناراحت شده بودم و آن چرت نوشت را در مذمت مردم نوشتم!
اما همیشه کسانی هستند که همیشه خدا ناراضی هستند و از کارها ایراد میگیرند و همیشه مشکلاتی هست…
اما خب، بعد از انتشار آن، از این کار منصرف شدم و قصد داشتم آن را پاک کنم، اما بهتر دیدم که آن پست باقی بماند و من یک پست جدید بدهم.
باید بگویم که در آن لحظه واقعاً ناراحت بودم، باید آن مسئله را مطرح میکردم و حالا هم راحت شدم!
شاید برای خیلی از شماها هم پیش آمده باشد.
به نقل از امام علی: آنچه شنیدىد شعله غم بود که سرکشید، و تفت باز گشت و در جاى آرمید…
یک مسئله دیگر هم هست که باید با همه مخاطبان، چه در این سایت، چه در سایت دیگر، چه در پروژههای کاری مثل کارهای عمرانی، مدیریت و حتی اگر میخواهید در آینده رئیس جمهور شوید در میان بگذارم:
قبل از قبول کردن مسئولیت همه فکر میکنیم چه کارها که نمیکنیم، چه تغییراتی، چه تحولاتی ایجاد کنیم…چقدر ایده داریم، اما وقتی در مقام مسئولیت قرار میگیریم میبینیم انجام آنها بسیار سخت است. مانعهای زیادی هم سر راه هست، مردم همکاری نمیکنند…
عدهای هم که از بیرون تماشا میکنند و هی فحش میدهند که فلانی چقدر بی عرضه است، نمی تونه کار کنه، بی لیاقته…این همه مشکل، چرا رسیدگی نمیشه؟ چرا وضع بهتر نمیشه؟ و فقط هم شعار میدهند…
من، در مدیریت یک سایت کوچک در دنیای اینترنت، آن هم در حالی که منابع مالی دارم (که خیلی از سایتها ندارند و بعد از مدتی تعطیل میشوند) نتوانستم کار زیادی انجام دهم…خبر افتتاح سایت را بخوانید، ایدهها و آرزوهای زیاد که تازه بعضی از آنها بعد از یک سال، با مشقت فراوان دارد به دست میآید. (حالا عدهای میگویند “تو هم کشتی ما رو انقدر گفتی پول دارم! پول دارم!”ولی حقیقت این است که من سایتهای بسیاری میشناسم که به دلیل مشکلات مالی تعطیل شدند، سایتهایی که در هزینههای اولیه ماندهاند، چه برسد به اینکه بخواهند همایش یا کنفرانسی برگذار کنند.)
بله، داشتم میگفتم که من در مدیریت یک سایت ساده ماندهام، چه برسد به مدیران پروژه، مدیران شرکت و حتی مسئولین کشور که باید کشوری را بگردانند!
پس لطفاً شما هم مثل انسانهای نادان و عامی نباشید که بدون دانستن مشکلات فقط انتظار دارند و اگر برآورده نشود سر تا پای طرف را میشورند و میگذارند کنار!
لغو پروژه ترجمه قطعی شده بود اما صبح روز بعد با درخواست مترجمی رو به رو شدم که علاقه داشت این کار را انجام دهد و هماهنگیهایی انجام دادیم.
به احتمال خیلی زیاد این پروژه ادامه پیدا میکند. (حالا بعضیها میگویند “دفعه پیش گفتی به احتمال بسیار بسیار زیاد لغو خواهد شد!!” ای بابا!)
با تشکر
با سلام خدمت تمام بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ؛
یک سال از عمر سوشا گذشته بود. اما با توجه به فعالیتهایی که داشتیم، بعد تعلیقِ فعالیت، در بازهای از زمان دچار پسرفت شدیم.
از ابتدای آغاز به کار سایت، اعضای هیئت تحریریه به من میگفتند پروژه ترجمه یک کتاب را آغاز کن، میزان بازدید و فعالیت در سایت بالا میرود و شناخته میشویم و چه و چه…
اما من با توجه به تجربهای که در سایت والیمار به عنوان وب مستر و مشاهده سایتهای دیگر داشتم از این کار اِبا داشتم. پروژههای ترجمهای که با درج خبر اطلاع رسانی میشوند اما هیچ وقت شروع نمیشوند، پروژههایی که دچار تأخیر های پیاپی میشوند و پروژههایی که در حین کار متوقف میشوند و هیچ وقت پایان نمییابند. این مشکلات کاربران را ناراحت میکند. خوانندگان کتاب را در برزخ نگه میدارد و در نهایت در سایتهای دیگر سوء تبلیغ میشود.
به این ترتیب که ما برای افزایش مخاطبان خود پروژهای را آغاز کردیم، اما در نهایت آن را رها میکنیم و در سایتهای دیگر بارها تکرار میشود که این سایت فلان است و فلان! و در نهایت اعتبار ما زیر سوال میرود و به نوعی “آمدیم ابرو را درست کنیم زدیم چشم را کور کردیم!”
بعد از گذشت یک سال، با درخواست هیئت تحریریه و درخواست تعدادی از مترجمین ماهر تصمیم به ترجمه یک کتاب گرفتیم.
من به دلیل علاقه خودم به کتاب شمشیر حقیقت و عدم انتشار رسمی آن در ایران مایل به ترجمه این کتاب بودم. سایت زندگی خوب کتاب دوم را ترجمه میکرد و کتاب به انتهای خود نزدیک میشد.
با توجه به تجربه بدی که در دعوای بین والیمار و نوقلم در مورد ترجمه همزمان کتاب آرتمیس فاول داشتم با مدیر ترجمه گودلایف(Fatima) و مترجم کتاب دوم (Sepid) تماس گرفتم تا اگر قصد ترجمه کتاب سوم، یا هرگونه برنامهای در مورد آن دارند ما در کار آنها دخالت نکنیم و دنبال کتاب دیگری بگردیم. آنها هم موافقت کردند که ما ترجمه کتاب سوم شمشیر حقیقت را به عهده بگیریم.
ضمناً من عقیده ندارم که از کاربرانی که به ما لطف دارند و به سایت ما کمک میکنند بیگاری بکشم و بگویم “این رو ترجمه کن، هر هفته هم باید یه فصل تحویل بدی و گرنه…!”
چون من مقداری از تمکین مالی برخوردارم به همین دلیل خواستم مبلغی به عنوان حقالزحمه که در توانم باشد به مترجمین پرداخت شود. این در حالی است که افراد بسیاری در سایتهای دیگر (شاید به دلیل علاقهمندی، شاید به دلیل ترویج اسمشان به عنوان مترجمی ماهر یا انگیزههای دیگر) رایگان ترجمه انجام میدهند، رایگان هم منتشر میشود. هیچ احتمالی هم نیست که شاید این ترجمهها روزی بر روی کاغذ منتشر گردد.
هزینههای سوشا به صورت کاملاً شخصی تأمین میشود، چرا من باید بر خلاف تمام سایتهای دیگر برای ترجمه هزینهای پرداخت کنم؟ حتی برای ویراستاریِ کاملاً تخصصی (اصلاح جملهها، کژتابی ها، فعلها، فاصلهها و…) هزینه کنم؟ و در نهایت آن را رایگان منتشر کنم؟ ما حتی برای دریافت فایلها محدودیت عضویت نگذاشتهایم و هرکسی میتواند بدون عضویت فایلها را دریافت کند!
این در حالی است که سوشا کاملاً غیر انتفاعی است و نه تنها سود ندارد، بلکه هزینههای خود را هم تأمین نمیکند و به نوعی برای من ضرر تلقی میشود.
چرا من باید هزینه کنم در حالی که اصلاً اعتقادی به ترجمه نداشتم و بعد از یک سال هیچ اقدامی برای آن نکردم؟ برخلاف سایتهای دیگر که تا افتتاح میشوند یک پروژه ترجمه را (با هر کیفیتی) شروع میکنند تا کار سایتشان بگیرد!!
در نهایت، وقتی با مسئولین گودلایف هماهنگ کردیم، مترجم چندین بار بامبول در میآورد که دیگر نمیتوانم همکاری کنم و هر دفعه هزینه را بالاتر میآورد، به طوری که پرداخت آن از توان من خارج میشود. این در حالی است که من قصد ترجمه کتاب نداشتم! من از ایشان درخواست کمک نکردم و خودشان در سایت درخواست همکاری داده بودند!
سعی میکنیم مترجم را عوض کنیم، با هر دوستی تماس میگیریم، با موسسههای ترجمه، با افراد ایرانی که در انگلیس و آمریکا زندگی میکنند و با هر دو زبان آشنا هستند و….
در نهایت میبینیم که عدهای در همان سایت گودلایف میگویند چرا سوشا؟ مگر سوشا میتواند؟ مگر سوشا فلان نیست؟ من به سوشا نمیآیم! باید در همین سایت آپلود شود! سوشا دولتی است و مرگ بر دیکتاتور! ببین حالا که این جوری است بعداً چه میشود و سالی که نکوست از بهارش پیداست و تشکر عده زیادی که موافقت آنها را میرساند…
آخه بسم الله بالای بنر چه ایرادی داشت؟ اگر اینطور باشد هرکس نام گودلایف را شنید باید یاد مسائل جنسی و مبحث پیشگیری از بارداری بیفتد!
هزینه سه میلیونی ترجمه مهم نبود، ۵۰۰ هزار تومانی که تا آلان برای ترجمه ۷ فصل از ۵۴ فصل هزینه کردم هم مهم نیست، اما آدم وقتی اینها را میبیند واقعاً دلسرد میشود و میپرسد این همه هزینه برای چه؟ چون میخواهی مترجمان جوان تشویق شوند و به آنها کمک کنی؟ چون می خواهی کتاب های چاپ نشده در ایران را ترجمه کنی؟ که دیگران را با فانتزی آشنا کنی؟ چون عقیده نداری از افراد اینطور استفاده کنی؟ آخر مگر مجبور بودی بزنی تو کار ترجمه، آن هم وقتی که یک سال از شروع هرگونه پروژه ترجمه خودداری کردی؟ خب مثل تمام سایتها یکی را خر میکردی تا برایت ترجمه انجام دهد!
بحث من، بحث هزینهها نیست…اما واقعاً برای من سخت است، از طرفی باید با مترجم درگیر باشم چون هر چند وقت حرفش را عوض میکند و مبلغ بیشتری میخواهد! سوء استفاده محض…با این وضع حتی نمیتوان از ادامه کار مطمئن بود.
از طرفی باید جواب کسانی را داد که فقط مصرف کننده هستند و این از همه دلسرد کننده تر است. من مترجم نیستم، در سایتهای دیگر هم مسئولیت گروه ترجمه را به عهده نداشتم و نمیدانم چه مشکلاتی وجود دارد اما مطمئنم هرکسی جای من بود واقعاً انتظار این برخورد را نداشت.
باید مدت زیادی وقت خود را تلف میکردم که “مؤدبانه” به کسی بگویم: تو اصلاً نمیفهمی طراحی سایت چیست و از مسائل حقوقی آن هم اطلاع نداری! پس برای چه شلوغش کردهای؟ اگر واقعاً چیزی را نمیدانی آن را بر اساس تفکرات مهمل خودت تفسیر نکن!
و حتی الآن هم نمیدانم چرا آن همه وقت گذاشتم تا مطالبی با آن سادگی را توضیح دهم. تمام اطلاعات در مورد سایت و وابستگی آن در درباره ما و اساسنامه موجود بود. در مورد مطالبی هم که از روی ناآگاهی عنوان شده بود نباید چیزی میگفتم، ایشان حتی سایت را ندیده بود. احتمالاً هنوز از این پروژه ترجمه نا امید نشده بودم.
اگر سوشا نمیتواند ترجمه کند، اگر به متن خیانت میکند، اگر سوشا صلاحیت ندارد، اگر علاقه ندارید که توسط ما ترجمه شود، خودتان زحمت ترجمه را بکشید که من هیچ رغبتی به آن ندارم.
و به احتمال بسیار بسیار زیاد این پروژه لغو شود. در چند روز آینده در موردش تصمیم گرفته می شود. به همان دلایل و مشکلاتی که در ابتدا ذکر کردم و برای خودمان اتفاق افتاد، تجربه من درست و حق با من بود. پس بهتر است کلاً وارد این مقوله نشویم تا فرد علاقهمند دیگری برای دل خودش ترجمه کند. خوشبختانه از هول حلیم نیفتادیم در دیگ و خبری هم درج نکردیم!
فقط امیدوارم ما، مخصوصاً من، به این نتیجه نرسیم که فرهنگ کیلویی چند؟ و پیش خود نگوییم ای کاش به جای این همه هزینه و مرارت، یک بقالی یا سایت فروش فیلم باز می کردیم!
اصلاً نمیخواستم این نوشته اینقدر تلخ و گزنده باشد ولی خوب بعضی حقایق واقعا تلخ و ناگوارند و راهی هم برای فرار از آن ها وجود ندارد.
آنچه شنیدىد شعله غم بود که سرکشید، و تفت باز گشت و در جاى آرمید…
حسین کامکار
من همیشه ایدههایم را از محیط اطراف میگیرم، مثلا از صحبت با شخص خاصی، دیدن فردی در اتوبوس و تاکسی، یا اتفاقی پیرامونم…
ایده های بیشتر نویسندگان هم از همین جا نشات میگیرد. البته من هنوز نویسنده نشدم و فقط مینویسم…چرک نویس هایی که شامل نظرات شخصی من است و فقط فضای اینترنت را میگیرد!
به هر حال امروز با صحبت با یکی از دوستان ایدهای به ذهنم رسید…این ایدهها هیچ ارزشی ندارند و فقط برای راحت کردن خودم نوشته میشوند.
خوب یا بد؟
همه ما در زندگی نظریات مختلفی در ارتباط با کسانی که پیرامون ما هستند داریم. شما با هر کسی در تعامل باشید، ذهنیت خاصی درباره او پیدا میکنید. از کسی متنفر میشوید، کسی برای شما اهمیت ندارد، از حرف زدن با کسی خوشتان نمیاید، کسی را دوست دارید و….
همه ما، انسانها را به دو دسته تقسیم میکنیم:
خوب یا بد؟
بالاخره مختار خوب بود یا بد؟
فلان رئیس جمهور رئیس جمهور خوبی نبود!
فلان کس آدم پول پرستی است، آدم خوبی نیست…
فلان کس نا باب است، با او نگرد…
فلان پادشاه در حق مردم جفا کرد…
فلان پادشاه خائن بود و مملکت را از بین برد…
راستش را بخواهید، ما نمیتوانیم نظر قطعی درباره کسی داشته باشیم…برای مثال:
عده ای میگویند شاه عباس صفوی شاه مقتدر و خوبی بود، مملکت را آباد کرد، علم و هنر پیشرفت عظیمی داشت، مذهب شیعه را در کشور رواج داد…
عده ای هم میگویند شاه عباس صفوی آدم خوبی نبود، پسرش را کشت یا کور کرد (من هیچ وقت در تاریخ پس از اسلام اطلاعات کاملی نداشتم) در آخر عمر مجنون شده بود، یا دکتر شریعتی میگوید شیعه صفوی فقط پوستینی تو خالی است…
همانطور که میبینید، نمیتوان نظر قطعی در مورد شخصی داد، این مسئله چند نتیجه دارد:
۱- هرکسی نظر شخصی دارد و به خودش هم مربوط است! از کسی خوشش میآید و از کسی نه!
۲- در مورد شخصیتِ هر کسی نمیتوان نظر قاطع داد…در واقع شخصیت افراد نه سیاه است نه سفید، بلکه خاکستری است!
هر کسی کارهای خوبی کرده است و در کنار آنها مرتکب خطاهایی هم شده است، چطور میتوان یک شخصیت را سیاهِ سیاه دانست یا کسی را سفیدِ سفید؟
این موضوع را در بحثی که در مورد شخصیت مختار ثقفی بود مطرح کردم و دوستی به من گفت: “هیچ شخصیت خاکستری کامل یا بی طرف وجود ندارد! هر شخصیتی بنا به نسبت کارهایش یا خوب میشود یا بد!”
حرف ایشان کاملاً صحیح است، وگرنه منطق معاد و روز قیامت و روز حساب که در تمام ادیان مشترک است زیر سوال میرفت! اما باید توجه داشته باشیم که انسانِ جایزالخطا با تواناییهای محدود خود نمیتواند در مورد شخصی قضاوت کند. یک انسان از کجا میداند که کسی که کارهایی خوبی را مخفیانه انجام داده یا چه خطاهایی مرتکب شده که آشکار نشده است؟
من دوست دارم قضاوت در مورد شخصیت آدمها را به ذات لایتناهی حق بسپارم و فرض کنم تمام اشخاص خاکستری هستند!
ولی همانطور که گفتم هرکس نظر شخصیای دارد که به خودش مربوط است! یک انسان چطور میتواند کسی را کاملاً خنثی فرض کند؟ پس بنا به اطلاعات اندکی که به دست میآورد در مورد خوبی یا بدی شخص قضاوت میکند. من هم نمیتوانم بگویم این کار درستی نیست، چون واقعاً امکان پذیر نیست…شاید شخصی از نظر کس دیگر خوب باشد اما از نظر یکی دیگر نه!
در تمام فیلمها، کتابها و بازیها شخصیتی خوب در مقابل شخصیت بد قرار میگیرد…نبرد دائمی بین شرارت و خوبی…بین اهریمن و مینویان…
اما افراد در دنیای واقعی همیشه خود را خوب فرض میکنند! اگر هم بد باشند میگویند ما آن قدرها هم بد نیستیم…
و حتی کسانی که کار اشتباهی انجام میدهند و خودشان را متقاعد میکنند که مشکلی نیست…
کار بدی انجام میدهند و فکر میکنند کار خوبی است!
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا (۱۰۳)
بگو: «آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا (۱۰۴)
آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، میپندارند کار نیک انجام میدهند!»سوره کهف
آیا لحظهای وجود دارد که فهمیدید کسی را که فکر میکردید دوستش دارید بی رحم است؟ یا آن کسی که از او نفرت داشتید مهربان و دوست داشتنی از آب درآمده؟
یا در طی زمان بفهمید کسی را که خوب فرض میکردید، آدم خوبی نیست؟ یا دوستتان تبدیل به دشمنتان شود که حتی از حرف زدن با آن هم اکراه دارید؟
برای من که زیاد اتفاق افتاده است…شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
اصولاً انسان، یک موجود تنهاست…در تمام قصهها، در تمام اساطیر، در تمام مذاهب، در تمام تاریخ انسان یک موجود تنها است.
اریک فروم میگوید: “تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی.”
کسی که به یک معشوق، به یک معبود عشق میورزد با همه بیگانه میشود و جز در آرزوی او نیست. خود به خود وقتی او نیست تنها میماند. و کسی که با افراد، اشیا و محیط پیرامونش بیگانه است، متجانس نیست و با آنها تفاهمی ندارد. در نتیجه تنها میماند و احساس تنهایی میکند.
انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیک میشود، احساس تنهایی بیشتری میکند.
میبینیم اشخاصی که عمیقترند، اشخاصی که دارای روح برجستهتری هستند، از آنچه توده مردم هوس روزمرهشان است بیشتر رنج میبرند.
در همه فلسفهها و مکتبها، انسان موجودی است تنها و از تنهایی رنج میبرد و به میزانی که انسانتر میشود از اشتراک در عواطف و احساسات و ابتذال روزمرهای که بر جمع و عام حکومت میکند، فاصله میگیرد و تنهاتر میشود.
یکی از عواملی که انسان را در جامعهاش تنها میگذارد، بیگانه بودن او با آنچه که همه مردم میشناسند است. تشنه ماندن او است در کنار جویبارهایی که مردم از آن مینوشند و لذت میبرند. گرسنه ماندن اوست در کنار سفرههایی که همه از آن میخورند و سیر میشوند.
چه کسی تنها نیست؟
کسی که با همه، یعنی در سطح همه است.
کسی که رنگ زمان به خود میگیرد.
رنگ همه را به خود میگیرد و با همه تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود به هر شکل و هر بعدش منطبق است.
این آدم احساس تنهایی، تک بودن و مجهول بودن نمیکند، چرا که از جنس همگان است.
او در جمع است و با جمع میخورد و میپوشد و میسازد و لذت میبرد.
احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و روی زمین و عشق، که عکسالعمل آن گریز است، او را به طرف آن که می پرستدش و با او تفاهم دارد میکشاند.
احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد میکند، قویتر و شدید تر و رنج آور تر میشود.
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.
همانطور که لسانالغیب میگوید:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل………………….کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
با الهام از کتاب علی تنهاست از دکتر شریعتی
در یک کانون ادبی، حکایتی از گلستان میخواندیم:
گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند، اما قلنداران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس!
اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب……….شبی ز معده سنگین شبی ز دلتنگی
شروع به توضیح و تفصیل این حکایت از گلستان کردیم تا رسیدیم به اینجا که فرق عابد با زاهد در چیست؟
هرکس نظری داد، مثلاً یک فرق در این عنوان شد که عابد، ای کار را از روی جبر انجام می دهد و چون دستور شرع است، اما زاهد در معنی و مفهوم هر عملی تفکر می کند تا آن را در یابد!!!!!!
من پس از شنیدن سخن دیگران گفتم زاهد گمراه شده اما عابد نه!
دوستان کمی خندیدند و دبیر جلسه گفت: البته در قرن پنجم و ششم زاهدان معنی دیگری و متفاوت با قرن ۷ و ۸ داشتند! در قرن ۷ و ۸ همانطور که در اشعار حافظ می بینیم نماد ریاکاری و… هستند!
کمی در مورد تصوف و تشرع صحبت شد…و اینکه ما خود چگونه فکر می کنیم. در طریقت تصوف، صوفی از دنیا می برد و به عبادت و ریاضت مشغول می شود تا به درجات عرفانی برسد و و و!
من هم عنوان کردم که همین طرز تفکر غلطِ متصوفه باعث رکود و از بین رفتن اسلام راستین شد!
واقعا مگر اینطور نیست که پیامبر و اهل بیتش بارها از کسانی که از زندگی دنیا کناره گیری میکردند و به عبادت و ریاضت مشغول می شدند انتقاد کرده اند؟
کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ ۖ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَـٰکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (بقره-۵۷)
«از نعمتهای پاکیزهای که به شما روزی دادهایم بخورید!» (ولی شما کفران کردید!) آنها به ما ستم نکردند؛ بلکه به خود ستم مینمودند.یَا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلَالًا طَیِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِی (بقره-۱۶۸)
ای مردم! از آنچه در زمین است، حلال و پاکیزه بخورید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست!یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَاشْکُرُوا لِلَّـهِ إِن کُنتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ (بقره-۱۷۲)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از نعمتهای پاکیزهای که به شما روزی دادهایم، بخورید و شکر خدا را بجا آورید؛ اگر او را پرستش میکنید!یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُحَرِّمُوا طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّـهُ لَکُمْ وَلَا تَعْتَدُوا ۚ إِنَّ اللَّـهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ (مائده-۸۷)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده است، حرام نکنید! و از حدّ، تجاوز ننمایید! زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمیدارد.وَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّـهُ حَلَالًا طَیِّبًا ۚ وَاتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِی أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ (مائده-۸۸)
و از نعمتهای حلال و پاکیزهای که خداوند به شما روزی داده است، بخورید! و از (مخالفت) خداوندی که به او ایمان دارید، بپرهیزید!قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّـهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ ۚ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا خَالِصَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۗ کَذَٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (اعراف-۳۲)
بگو: «چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟!» بگو: «اینها در زندگی دنیا، برای کسانی است که ایمان آوردهاند؛ (اگر چه دیگران نیز با آنها مشارکت دارند؛ ولی) در قیامت، خالص (برای مؤمنان) خواهد بود.» این گونه آیات (خود) را برای کسانی که آگاهند، شرح میدهیم!…کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ ۚ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَـٰکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (اعراف-۱۶۰)
از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم، بخورید! (و شکر خدا را بجا آورید! آنها نافرمانی و ستم کردند؛ ولی) به ما ستم نکردند، لکن به خودشان ستم مینمودند.فَکُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَیِّبًا ۚ وَاتَّقُوا اللَّـهَ ۚ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (انفال-۶۹)
از آنچه به غنیمت گرفتهاید، حلال و پاکیزه بخورید؛ و از خدا بپرهیزید؛ خداوند آمرزنده و مهربان است!فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّـهُ حَلَالًا طَیِّبًا وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ إِن کُنتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ (نحل-۱۱۴)
پس، از آنچه خدا روزیتان کرده است، حلال و پاکیزه بخورید؛ و شکر نعمت خدا را بجا آورید اگر او را میپرستید!کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَلَا تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی ۖ وَمَن یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوَىٰ (طه-۸۱)
بخورید از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم؛ و در آن طغیان نکنید، که غضب من بر شما وارد شود و هر کس غضبم بر او وارد شود، سقوب میکند!
یک نفر با چه زبانی باید بگوید که بخورید و استفاده کنید؟ به چه زبانی بگوید بر خود حرام نکنید؟
این بدعتی است که در دین وارد شده و همین بدعت ها باعث بدبختی و ذلت مسلمانان در نسل حاضر شده است…
چرا مسلمانانی که در اوج اقتدار بودند و در علم و هنر و صنعت در حد کمال به این وضع دچار شدند؟
حتی در حال حاضر هم این تصور وجود دارد، در همین صدا و سیمای خودمان، در کشور اسلامی و شیعه که ادعا دارد اسلام ناب محمدی را در اختیار دارد!!! ادعاهای واهی…
در تمام فیلم ها کسانی که خیلی پول دارند و دستشان به دهانشان هم نه! به کل هیکلشان می رسد کافر و بی دین و ایمان هستند، آن وقت انسانی که در فقر و بدبختی زندگی می کند مومن است و فقر خودشان هم با جمله پیامبر که گفت: “الفقر فخری” توجیه می کند!
نماد مسلمان در چشم همه (حتی خودمان) شده یک آدم فقیر و بدبخت که در حقش ظلم شده و شاید پشه و مگس هم داشته باشد!
اسلام را ابوذر و عمار و بلال و علی بهتر می شناسند یا این متصوفه و ….؟ مگر ابوذر نگفت فقر از هر دری وارد شود، ایمان از در دیگر خارج می شود؟
علی به حاصم بن زیاد حرثی که زهد و ریاضت پیشه کرده بود با خشم تشر می زند:” شیطان پلید تو را چنین گمراه ساخته! ای بزرگترین دشمن خویش، چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟ و چرا آن چرا که خدا حلال کرده بر خود حرام کردی؟”
و او که دچار بدفهمی پارسایی علی شده بود و زهد انقلابی او را “زهد صوفیانه” و “ریاضت کشی های راهبانه” پنداشته بود گفت:” یا علی، پس چرا تو چنین جامه ژنده و خوراک نامرغوب داری؟”
و علی با خشم بر سرش کوفت که: “وظیفه من سنگین است. خداوند بر پیشوایان دادگر و رهبران جامعه واجب کرده که زندگی خود را با زندگی محروم ترین افراد جامعه شان برابر و هم اندازه کنند و بسنجند”
-از سخنرانی پدر، مادر، شما متهمید – دکتر شریعتی-
همین طور بعضی (حتی تا الان) فکر می کنند که زندگی پس از مرگ مهمتر است و به امید زندگی بهتر در آن دنیا، زندگی خود را در این دنیا خراب می کنند!
بر خلاف تصور آنها زندگی پیش از مرگ، مهمتر است، زندگی پس از مرگ نتیجه اعمال ما در “این دنیا” است و اگر این دنیا را خراب کنیم آن دنیا هم خراب می شود. همانطور که حدیث “الدنیا مزرعه الآخرت” بیان می کند، اگر مزرعه ای خراب داشته باشیم محصولی برداشت نمی کنیم. این دنیا هم فقط با دعا و ناله و زاری و در عوض بدبختی و فلاکت در زندگی درست نمی شود.
سلام؛
یک حکایت از گلستان نقل می کنم، تا جوابی به کسانی که خودشان می دانند و مطلع هستند بدهم. البته مطلبی در وبلاگ شخصی خودم نوشته بودم، اما این حکایت را به عنوان تضمینی بر حرف خودم نقل می کنم:
بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله [۱] برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد [۲]
کند هرآینه غیبت، حسود کوته دست که در مقابله، گـُنگـَش بوَد زبان مقال
پانوشت ها :
۱٫ سر و صدا و هیاهو
۲٫ کنایه از بدگویی و عیب جویی.
آخرین دیدگاهها